نقشه میکشی...برنامه ریزی میکنی..به دوردستا فکر میکنی..به اون جاهایی که آرزو داری به اون نوع زندگی که میخوای داشته باشی و آرزوته فکر میکنی....فکر میکنی تا کجا ها دوست داری پیش بری سعی هم میکنی نه اینکه فقط بشینی و آرزو کنی..ولی هیچی درست از آب در نمیاد..زندگی اونجوری که تو میخوای تسلیمت نمیشه...نه که چیز زیادی بخوای ها...البته شایدم ایرادت اینه که زیاد نمیخوای
قدیما یادمه میگفتن اگه درس بخونی واسه بیست نهایت نمره ای که میگیری 17 است واسه 17 بخونی 13 میگیری حالا اگه بخوای واسه قبولی بخونی دیگه ببین چند میشی..
زندگی هم همینه هرچی کمتر بخوای کمتر بت بدن....قدیما میگفتن آدم باید قانع باشه..قناعت خوبه ولی نه تا جایی که حقتو بخورن...زیاده خواهی فرق میکنه با اون چیزی که باید بخوای....
اشتباه نکنین همشم مادی نیست...
به خاطر یه چیز و از دست ندادنش یه چیز دیگه رو از دست میدی...یه چیزی که تا ابد باید حسرتش رو بخوری..حسرت زمانای خوبی که باش داشتی...یا اینکه ازت میگیرنش..خوب میگن تو لیاقت داشتن یه هچین چیز با ارزشی رو نداری.. یا اگه داری هنوز به اون درجه فکری نرسیدی که آرامش رو توی اون جستجو کنی...و پیداش کنی...
خوب اول از همه به خاطر اینه که هنوز خودتو پیدا نکردی یا تلاشی واسه پیدا کردنش نکردی...یا نیاز پیدا کردن خودتو هنوز درک نکردی...
زندگی پر از بازی های جور واجوره .بازیهایی که مطمئنا همش برنده نیستی...البته اگه یه خورده شجاعتم داشته باشی همش بازنده هم نیستی...ولی خیلی سخته که فکر کنی اصلی ترین چیز تو زندگیتو باختی...
فکر کنی پیر شدی...سنی نداری ها ولی انگیزه هم نداری....واسه ادامه هرچی بیشتر دست و پا میزنی بیشتر فرو میری....میای بپری دوتا پله بالاتر زیر پات خالی میشه چندتا پله ای هم که رفتی سقوط میکنی...
خودتو هم میتونی گول بزنی...میگی ببین عیب نداره دوتا پله اومد پائین ولی در عوض هنوز از اونی که یه پله پاینتره بالاترم.....یواش یواش میبینی هیچی نیستی....تفکراتت به درد هیچکس نمیخوره...نظر که میدی واسه نزدیکات دوزارم نمی ارزه.حرف میزنی بت میگن برو بابا..تلاشاتو نمیبینن..فقط و فقط وقتی خوبن که خوبی ..خوب بودنتو مبخوان...سرحال بودنتو و رسیدن بشون رو...ولی وای به روز که بخوای عقیده ای بر خلاف عقیدشون بگی...از این رو به اون رو میشن...بی ادب میشن...پررو میشن..همه چی رو میزارن زیر پا... و دیگه هیچیتو نمیبینن. فراموشت میکنن.... و میشی دشمن شماره یکشون که برای اثبات خودشون باید بات لج کنن و حرف خوشون رو به کرسی بشونن...تو هم که حالو حوصله جرو بحث نداری مجبوری کوتاه بیای و کوتاه بودن باعث میشه فکر کنن حق با اوناست و ....
نفهمیدم چی گفتم....
اینو بزار به حساب داغون بودن...چرتو پرت گفتم....
افسردگی از همینجاها شروع میشه
دنیای این روزای من
هم قد تن پوشم شده
انقد دورم از تو که دنیا فراموشم شده
دنیای این روزای من
درگیر تنهایی شده
تنها مدارا میکنم
دنیا عجب جایی شده
هرشب تو رویای خودم
آغوشتو تن میکنم
آینده این خونه رو
با شمع روشن میکنم
در حسرت فردای تو
تقویمم پر میکنم
هر روز این تنهاییو
فردا تصور میکنم
هم سنگ این روزای من
تنها شبم تاریک نیست
اینجا بجز دوری تو
هی چیز به من نزدیک نیست
هرشب تو رویای خودم
آغوشتو تن میکنم
آینده این خونه رو
با شمع روشن میکنم
دنیای این روزای من
هم قد تن پوشم شده
انقد دورم از تو که دنیا فراموشم شده
دنیای این روزای من
درگیر تنهایی شده
تنها مدارا میکنم
دنیا عجب جایی شده
عاشق این آهنگ داریوشم....
به یاد کسی که تا جون دارم فراموشش نمیکنم.....
دلم میخواست آدما یه جور دیگه فکر میکردن....
دلم میخواست واسه نوشتن اراجیفامم نگران برداشتای کسی نبودم...
دلم میخواست هر موقع هوس کردم بنویسم از هرجا و هرکس و هر موضوعی با خیال راحت میومدم اینجا و هرچی دلم میخواست مینوشتم و بعدش مجبور نبودم توضیحی واسه اون بدم...
دلم میخواست میتونستم مثل قدیما بازم یه رنگ بودم..یه رنگ و صاف..صاف و صادق...
دلم میخواست آزاد بودم...آزادو رها...
دلم میخواست میتونستم برگردم به قدیما به اون عقبترا..به زمانی که همه چیز رو خلاصه در عشق و پاکی میدیدم...
دلم میخواست دیگه محکوم نبودم..
دلم میخواست یه خورده قوی تر بودم..میتونستم خیلی بد باشم خیلی خیلی بد...میتونستم با جرات اشتباهات دیگرون رو به روشون بیارم و بگم مشکل من نیستم
دلم میخواست دوباره دنیا بیام تا بتونم جلوی اشتباهاتم رو بگیرم و با لودگی تمام به هر کسی اعتماد نکنم..دروغا رو باور نکنم ...بتونم با شجاعت نه بگم...
نه....نه
نترسم که کسی از نه گفتن من دلش میشکنه...نترسم از اینکه از نه گفتن من غصه میخوره...نترسم از اینکه کسی با نه گفتن من داغون میشه...
از کسی گله نمیکنم...گله من از خودم...از خود خودم...
در آینده به بچم اولین چیزی که یاد میدم اینه که بتونه با صراحت تمام نه بگه...بتونه مخالفت کنه...بتونه بدون در نظر گرفتن دیگران جواب منفی بده .
تار عنکبوتا رو زدم کنار تا تونستم دوباره بنویسم جایی که اصلا دیگه دوست نداشتم حتی نگاش کنم ولی نیاز داشتم و دارم که بنویسم.دیگه هم بقیش برام مهم نیست..
شاید تصمیم بگیرم بد بشم...خیلی بد....
عشق یعنی حل شدن...یعنی ندیدن خود...یعنی همه چی رو تو وجود معشوق دیدن.....یعنی گذشتن از خود به خاطر معشوق...
ادعای عشق از اینم بالاتره....نمیدونم یه زمان صحبت دوست داشتن برتر از عشق بود میگفتن این بازی واژه هاست
ولی کسایی که با واژه ها مشکل دارن خود اسیر واژه ها شدن....
عاشق نشدم که پایبند عشق بمونم ولی دوست دارم و پای دوست داشتنم خواهم ماند..
کسایی هستن که دوسشون دارم و به خاطر همین دوست داشتن میگذرم...از تهمتایی که بم زدن.....از قضاوتهایی که راجع به من داشتن....
سربالایی سر پائینیاشو زیاد دیدم.....سعی کردم ضعیف نباشم....
نوشتن تو اینجارو به خاطر کسی شروع نکردم که به خاطر کسی بخوام تمومش کنم..
دنبال مخاطب هم نبودم...واسه دل خودم نوشتم...فکرشم واسم سخت بود که به زبون آوردن محتویات دلم باعث نتیجه گیری و رنجش کسی بشم...
مسئول قضاوتای کسی نیستم....اشتباه کسایی که دوسشون دارم میرنجونتم....شایدم بیش از حد ازشون انتظار دارم...
هر جا رفتم اول از همه نشستم رو گل قالی گفتم من همینم ظاهر و باطن..نخواین که تغییرم بدین...من دیگه شکل نمیگیرم.به دوستیم شک نکنین....
حداقلش تو این زمینه دروغ نمیتونم بگم....
کسایی که توی خصوصیام بم تهمت زدن رو میبخشم واسه اینکه دوسشون دارم و واسم مهمن..دیگه حوصله رنجیدن رو ندارم...سنی ازم گذشته..
امروز حالم بهتره![]()
میگن باید انعطاف پذیر باشی...
باید کوتاه بیای...باید نرم باشی... اینو شندیم ولی نمیدونم تا کجا...نمیدونم چقدر باید خم بشی و سر تعظیم فرود بیاری..
راستش الان به این نتیجه رسیدم که همش یه اشتباه بوده
باید بجنگی یا همون اول ناک اوت میشی یا خوب یه جورایی پیروز میای بیرون..
تکلیف خودتو میدونی...
میدونی که کجای کاری و کجاش بایدباشی
حدااقل نتیجش اینه سرت بلنده و سینتو میدی جلو و خوشحالی..حتی اگه ناک اوتم بشی مثل یه مرد بودی..یکی که از گذشتش پشیمون نمیشه هیچوقت..
اون وقت باید تا آخر عمرت حسرت گذشته رو بخوری..عین آدمای ضعیف
چن نفرو تا حالا از خودت رنجوندی...حتما باید بارها ضایع بشی....
دوست داری ...از ته دلم دوست داری از ته تهش...ولی همه که نباید پاسوز خول بازیای تو بشن...
بابا بقیه هم زندگی دارن...کسایی رو دارن که دوسشون دارن واونا هم دوسشون دارن.چرا دست از این خودخواهی بر نمیداری
تو چه حقی داری که اونا رو جدا کردی...چه حقی داری که همه چی رو مال خودت میخوای؟بزار زندگیشون کنن..
جای تو همینجاست...
حصاری که دور خودت کشیده بودی رو برداشتی ولی اشتباه بود.یه اشتباه محض...
باید شجاعت داشته باشی..شجاعت اقرار به اشتباه..و شجاعت معذرت خواهی...
اینبارم انعطاف پذیر باش....نذار کسی ازت برنجه..کسی رو ناراحت نکن...به پیروزی و شکست فکر نکن..
همین باش....خودت باش...خوده خودت![]()
تو همینی و نمیتونی چیز دیگه باشی
همه ما در طول زندگی در دوره های کوتاه و بلند احساس داشتن غم و اندوه را خصوصاً در هنگام از دست دادن كسي يا چيزي كه خيلي دوسش داشتيم تجربه کرده ایم و همه ما قادر به مقابله با این حوادث هستیم. اما زمانی که این اندوه، بیش از اندازه و پایدار و عمیق باشد ممکن است منجر به بیماری افسردگی گردد.
يه وقتايي اصلا مسخرت مياد به يه همچين چيزي فكر كني يا اصلاحقيقتي تو اين مسئله نمييني.ولي الان زياد شده.واسه اينكه خواسته ها به سمتي ميره كه امكان از دست رفتن اون خواسته زياده..
يا شايد ما آدما خيلي ضعيف شديم.
اندوه از دست دادن يا تفكر بر باد رفتن آرزو يا اطمينان از اينكه به اون چيز يا كسي كه حس ميكني بيشتر از هر چيزي دوسش داري نمي رسي بسترمناسبي ميشه واسه شروع اين تراژدي كه هميشه به صورت مخفي و پنهانم باقي نميمونه..
مسخره نكنين ولي به قدرت و استقامتم بستگي داره.اونم از نوع روحيش.فكشو بكن يه عمر به نخواستن عادت كردي به راضي بودن از اون چيزي كه داري.به گذشت از خيلي چيزاي دنيا..واسه خودت يه آينده ترسيم كردي كه همه فعاليت هاتو حول اون برنامه ريزي كردي و راضيم هستي..خوب چيز زيادي نخواستي يعني اون موقع كه ميخواستي نشد. يه جورايي تسليم شدي..
حالا به جايي رسيدي كه ميبيني بابا عمرت تموم شد ديگه داري پير ميشي يا احساسش رو حداقل داري.زندگيت خلاصه شده تو همون روزمرگي..الان خواسته داري..الان ميخواي .گذشتت رو ميخواي الان عشق زندگيتو ميخواي..پشيموني از اينكه چرا راضي بودي از همه چي..چرا كوتاه اومدي..ميدوني راهي واسه بازگشت نداري...اون چيزي هم كه الان ميخواي مال تو نيست .مال كس ديگه ايه..خوب معلومه كه پشت سرتم نميتوني نگاه كني..
اون موقع است كه ميشيني زار ميزني واسه همه چيزايي كه لايقش بودي و هستي و ديگه بايد دورشونو خط بكشي.يه روز بي خيالي طي ميكني...يه هفته...دو هفته..يه سال...ديگه كم مياري...ديگه چيزاي خوب زندگي هم واست معناشو از دست ميده چيزايي كه داري و خيلي ها حسرتشو ميخورن..شايدم ظاهرا راضي باشي به اين وضعي كه داري.ولي يه اتفاق يه حضور باعث ميشه اين رضايت رنگ ببازه
اينجاست كه حس ميكني افسردگي اومده سراغت حس ميكني همه اون زخماي كهنه سرباز كرده و دوباره ياد همه چيزاي از دست رفته ميفتي..هيچ غلطي هم نميتوني بكني..اشتباهات گذشته جبران نميشه و دوست داشتن الانم فقط به درد دل خودت ميخوره.
بايد ساخت و سوخت...
داد ميتون بزني......بزن.....
خدايا به خاطرهمه چيزايي كه بم دادي و ندادي ازت ممنونم...
هیچ وقت سیر نمیشی...هیچ وقت راضی نیستی...همیشه از همه چی شاکی...همیشه دنبال یه چیز بیشتر...دنبال یه قدم جلوتر...
هر قدم پیروزمندانه که بر میداری غرور میگیردت و هر موقع شکست میخوری شروع میکنی به گفتن ناامیدیات و شکایت از خدا...
بابا آخه دیگه چی میخوای از خدا...چی باید بت میداد که بت نداده...خوب بابا شاید لیاقتت همینه...شاید جنبه بیشتر از این رو نداری...مطمئن باش اون بهتر از هرکسی صلاح تو رو میدونه...
اون موقع ها که میتونستی عاشق باشی میتونستی دوست داشته باشی نکردی....خودتو محصور کردی تو یه حصار به اسم گذشته....به اسم ....ولشش کن بابا
سر خدا هم منت گذاشتی....واسه خدا هم کلاس گذاشتی...آخه مگه تو چی داری....نه بگو چی داری....بگو اصلا چی هستی...بابا همینم که هستی از اون داری..میخوای بدونی چی داری؟؟؟نه میخوای؟؟شجاعتش رو داری....یه سر برو تو بیمارستانا....برو تو مراکز بهزیستی....برو تو شیر خوارگاها...برو تو....اااااااااا بسه دیگه بابا....پاشو خودتو جمع و جور کن....
یه وقتی هست هیشکی رو نمیخوای و هرکی تورو میخواد پس میزنی...یه وقت میاد که میخوای ولی حتی نمیتونی بش بگی...نمیتونیی خواسته ای داشته باشی....نمیتونی .........
بزار مردم زندگیشونو بکنن.جایگاه تو همینجاست که هستی....خوشحال باش که باز تونستی علاقه رو نشون بدی..باز حسی واسه دوست داشتن داشتی و باز کسی هست که میدونی دوسش داری با اینکه میدونی هیچ فایده ای نداره با اینکه میدونه همه چی مال تو نیست....با اینکه میدونی دوست داشتن تو به درد اون نمیخوره....
دعا کن از خدا بخواه...همه چی رو از خودش بگیر ولی خواسته غیر معقول نداشته باش..یه چیزایی رو میتونی واسه خودت بخوای ولی نه چیزای دیگران رو...خودخواه نباش...
دوست داشته باش..مطمئن باش دوست دارن...مطمئن باش .سخت نگیر ...راضی باش....
بزار هرچی بالا سری میخواد پیش بیاد....راضی باش به رضاش...
کفر نگو...کسایی هستن که از ته ته اعماقشون دوست دارن...خوب دلیلی هم نداره اینو بت بگن...ولی هستن اون آدما...
شرایط تو خیلیم خوبه....خیلی خیلی خوب..
اینا همش واسه خودم بود.....
خدایا همه رو در پناه خودت نگه دار خودت میدونی که هیچوقت نخواستم کسی اندازه یه سر سوزن ازم دلگیر بشه یا خدای نکرده برنجه....مخصوصا کسایی که واقعا دوسشون دارم...
خوب من به همین نوع دوست داشتنم دیگه راضیم...به آینده هم هیچ فکری نمیکنم
الانتو عشقه.........شکر
خودت میدونی من آدم ناجوری نیستم....
خودت میدونی من آدما رو دوست دارم...
میدونی هیچ وقت تحمل ناراحتی کسی رو مخصوصا عزیزام رو ندارم.....
هیچ وقت نمیخوام کسی رو ناراحت ببینم چه برسه اون ناراحتی که منشاء اون خودم باشم....
خدایا آدم شدن یعنی انقد سخته......
یعنی درست بودن انقد سخته....
یعنی واقعا انسان جایزه خطا کنه؟
یعنی واقعا باید اشتباهات رو تکرار کنه
چرا ما آدما رو که میشناختی...میدونستی آدم نمیشیم... میدونستی گناه کار میمونیم بازم یه این دنیا آوردی؟؟
نمیخوام کفر بگم..میدونم هیچ کارت بدون حکمت نیست...
ولی هدف آفرینش بعضی چیزا رو نمیفهمم..
نمیفهم چرا بعضی هایی که باید باشن نیستن...و بعضی هایی که نباید باشن هستن..
خدا یا نوکرتم
فقط اگه این بنده های گناهکار نبخشی ..تکلیف چیه؟؟..یعنی باید چه کار کنیم...
بابا خودمون میدونیم بدیم...میدونیم گناه کاریم....میدونیم آدم بشو نیستیم...میدونیم هیچی واسمون درس عبرت نمیشه...همه اینا رو میدونیم..
مارو نزن خدا....
خدایا دوست دارم...
در اوج شادی باید غم رو تجربه کنی و در اوج غم شادی رو..
خوب شاید در نگاه اول یه حرف مسخره به نظر بیاد ولی مسخره نیست...امتحان کنین
همیشه باید دوتا با هم تجربه بشه که معنای واقعی هرکدوم رو بفهمی
شايد به خاطر بي خياليه...شايد به خاطر تحوله...شايد به خاطر رنگ جديد زندگيه...شايدم به خاطر كلفت شدن بيشتر پوستمه...
نميدونم ولي حسم خوبه...ديگه از دست كسي ناراحت نميشم...با اينكه قبلنا هم نميشدم ولي الان كاملا بي رگه بي رگ...
با اينكه حس ميكنم زير ذره بينم با اينكه حس ميكنم داره بم توجه بيش از حد اونم از نوع منفيش ميشه..با اينكه خوابم مياد
با اينكه زندگي از قبلم مسخره تر شده...ولي نميدونم چرا بيشتر دوسش دارم...
حس ميكنم احتياج دارم نفس بكشم....حس ميكنم دوست دارم زندگي پخش كنم.....حس ميكنم...
بازم كار و كار و كار...ولي اين بار بيشتر از قبل دوسش دارم....فكر ميكنم ديگه مثل سابق كار كردنم الكي نيست...فكر ميكنم دوسش دارم....فكر ميكنم بايد بيشتر كار كنم...بايد ورزش كنم بايد راه برم...بايد نفس بكشم...بايد زندگي كنم.....
از اينكه بايد من فقط اطرافيان رو درك كنم ديگه ناراحت نيستم...از اينكه بايد هميشه من كوتاه بيام ناراحت نيستم...از اينكه ازم ايراد بگيرن...از اينكه بم غر بزنن..از هيچي ديگه ناراحت نميشم...
حس خوبي...حس جديدنا....
حس سبكي...حس بي خيالي....حس تازه شدن...حس ديونه تر شدن...حس خل شدن...
ميازار موري كه دانه كش است.....كه جدش تو تگزاس هفتير كش است..
اينم نمونش![]()
![]()
خدا همه مريضا رو شفا بده![]()
